تبليغاتX
سحر تنها و بیکس
سحر تنها و بیکس
تو فکر یک سقفم
این وبلاگ به دلیل مسائل غیر اخلاقی هک شد ... شنبه بیست و دوم مهر 1385 6:51
این وبلاگ به دلیل مسائل غیر اخلاقی هک شد .
نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه بیست و دوم مهر 1385 6:40
Sahar_teh1362@yahoo.com
نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

توضیحی درباره پست اول شنبه بیست و دوم مهر 1385 6:27
دوستان عزیزم در میان کامنتها بارها مواجه شدم با نظر دوستانی که باور ندارد اتفاقی رو که برای من افتاده و مستقیم یا غیرمستقیم اون اتفاق رو یک دروغ یا خیالپردازی میدونن. البته من سعی میکنم به این دوستان حق بدم و منکر این هم نمیشم که عنوان کردن این اتفاق باعث شده تا خواننده های بیشتری پیدا کنم و اساساً باور این عزیزان هم نمیتونه مشکلی از من حل کنه اما نظر یکی از دوستانم که خیلی رک نوشته بود پست اول وبلاگ من را باور نکرده و علتی که برای این ناباوری آورده باعث شد تا گفتن چند نکته را لازم ببینم :

۱ـ در همان پست اول توضیح دادم که ارتباط ما با خانواده مازیار بسیار گرم و دوستانه بود و رفت و آمدمان هم بیشتر از آن بود که آمدن مازیار تا پشت در غیر طبیعی باشد و در ضمن این را هم گفتم که تا قبل از آن روز مازیار را جوانی متین و با وقار دیده بودم تا حدی که بارها از اتاق و یا حتا خونه بیرون میرفت تا من راحت باشم و بنابراین دلیلی وجود نداشت تا از طرف اون احساس خطر کنم.

۲ـ با این طرز فکر هم موافق نیستم که جوان بودن یا مجرد بودن اشکال دارد و باید مانند مکانهای دولتی یا زیر نظر دولت مجردها را منزوی نمود که اگر بخواهم صادقانه بگویم اتفاقاً من این نگاه به جوانا را زمینه ساز انحراف میدانم.

۳ـ این دوست عزیز میگویند  که با توجه به نوشته هایم شعور من باید بالاتر از آن باشد که دچار بی احتیاطی شده باشم. اما برداشت من از این گفته اینست که در این روزگار بی اعتمادی به دیگران نشانه  تعقل است و چون لا اقل برای خودم اثبات شده است که چنین است پس باید این گفته را قبول کنم که اشتباه از خودم بوده و باید تاوانش را هم بدهم : زندگی رو باختی دل من...مردمو شناختی دل من...

۴ـ قبول دارم که پست اول وبلاگ بسیار ابتدایی و شاید هم  خارج از ادب باشد اما تعمدا چنین نوشتم و فکر میکنم باید چنین نوشته میشد . علتش هم اینست که اولاً میخواستم همانند یک درد دل ساده و بی پیرایه باشد و در ضمن کمی جسورانه باشد تا قبح عمل بیشتر به چشم بیاید.

۵ـ من به مناسبت شغل و تحصیلات مرحوم پدرم و تاثیر پذیری شدیدم از او به سینما و ادبیات علاقمند شدم و بیشتر دوست دارم تا در این وبلاگ در این موارد بنویسم اما پیشتر از آن دوست داشتم تا کسی که این مطالب را می خواند از روح زخم خورده من آگاه باشد و...

و نهایتاً تکرار میکنم شما مختارید نوشته های من را باور نکنید ، اما بر این حقیقت چشم نپوشید که هر روز در کنار ما حوادثی تلخ تر از آنچه من نوشتم رخ می دهد ... آری ، در همسایگی ما  

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

به بهانه قتل در سینما بهمن پنجشنبه بیستم مهر 1385 6:57
جماعتی که نظر را حرام می دانند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال                                         سعدی


دوستان عزیزم باز هم در میان کامنتها بیشتر از هرچیز توصیه می شم به امید اما چگونه می توان امیدوار بود در فضایی اینچنین سیاه. برای من مشکلی پیش اومد که در این وبلاگ نوشتم و هرچند که این نوشتن خودش حکایت از تنهایی دارد اما دوستان زیادی یافتم که هریک به نحوی مرهمی بر زخم من گذاشتند اما باز هم می گم که درد بزرگتر من تکرار هر روزه ماجراهایی چنین است که جلوی چشم ما اتفاق می افتد و کم کم داره واسمون عادت میشه و انگار قرار هم نیست چیزی عوض بشه. راستی ، امنیت یعنی چی ؟ عدالت چیه ؟ آزادی کجاست ؟ یاد شعری از زنده یاد فریدون مشیری می افتم :  صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست              قرن موسی چمبه هاست                           کافیه تلویزیون رو روشن کنیم تا گوشمون پر بشه از صداهایی که از ایمان و عقیده ای میگه که روز به روز بیشتر شده و اونوقت این سوال میاد به ذهنم که کدام ایمان و کدام عقیده ؟                             چند روز پیش یکی از زحمتکشان سینما بهمن کشته شد. به همین راحتی...... ماجرا هم به این صورت بوده که در زمان نمایش فیلم گرگ و میش یکی از تماشاگران به بهانه اینکه سینما و مردمی که به سینما میروند از جامعه ایمانی جدا شدند سالن سینما رو به هم میریزه که کنترلچی سینما و یک نفر دیگه با او درگیر میشند و ... قاتل در جواب این پرسش که انگیزش برای قتل چی بوده منکر قتل میشه و میگه خدا خواست من اینکارو بکنم و خودش رو نماینده خدا معرفی میکنه. البته تا الان در این مورد زیاد نوشتند و خیلی ها هم این قتل رو در اثر جنون و بیماری روانی قاتل میدونند و یا اثر موادی که احتمالاً مصرف کرده... اما به هر شکل این اتفاق یادآور یک واقعیت جاری در جامعه ماست که خیلیها به  خاطر برداشتی که خودشون از دین دارند به خودشون اجازه میدند امنیت و آزادی دیگرون رو سلب کنند و این تازگی هم نداره . این اتفاق سه کلام از سه شخصیت بزرگ رو به یادمن آورد که سالها پیش گفتند اما همچنان حکایت ماست :  احمد شاملو آنجا که می گوید: دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم ... و شهیار قنبری :آبی دریا قدغن ، شوق تماشا قدغن...   و جمله ای زیبا از فیلم کمال الملک ساخته استاد علی حاتمی که مناسبت بیشتری دارد با این اتفاق ناخوشایند:

دامن هنر در این ملک همیشه آلوده بوده، از حافظ تا من...          

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

تهران ، روزگار نو پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 2:23
دوستان عزیزم به خاطر ابرازلطف و اینکه سعی کردید با نظرهاتون راهنمای خواهر کوچکتون باشید، بی اندازه ممنونم، تا جایی که بتونم تلاش می کنم جوابتون رو از طریق کامنت توی وبلاگ و یا چت بدم... اما الآن می خوام از عشقم بنویسم : سینما


قرار است جمعه این هفته فیلم سینمایی تهران ، روزگار نو از شبکه اول سیما پخش شود... این فیلم که روایتی دیگر است از مجموعه ماندگار هزاردستان هرچند از گزند سانسور در تلویزیون ما بی نصیب نخواهد ماند ، اما دیدن آن خالی از لطف هم نیست چراکه یادآور هنر بزرگمردی چون حاتمی ست. زنده یاد علی حاتمی را از صمیم قلب دوست داشتم و دارم نه به این خاطر که کارگردان توانایی ست ، نه به این خاطر که طراح صحنه ی فوق العاده ایست و نه به این خاطر که هنرمندی آگاه از تاریخ و فرهنگ است... حاتمی را عاشقانه دوست دارم چون عاشق بود و این در روزگار ما کم نیست. حتی نگاه عاشقانه او در فیلم سوته دلان نیاز امروز من است در شرایطی که در آن قرار گرفته ام که در نگاه او هیچ کس گناهکار نیست. شاید بیش از صد بار فیلم سوته دلان را دیده ام و هر بار حس غریبی به من دست می دهد و این روزها با او و شعر حافظش هم صدا می شوم:

به کام و آرزوی دل ، چو دارم خلوتی حاصل

چه باک از خبث بدگویان ، میان انجمن دارم...

از یاد نمی برم روزی که خبر درگذشت علی حاتمی را شنیدم و زمانی که میان خیل دوستدارانش در مراسم تشیع او را تا قطعه هنرمندان بدرقه می کردم آنقدر گریه کردم که انگار سالها با او زندگی کرده بودم... و مگر جز اینست؟؟؟؟؟؟؟                         با علی حاتمی زندگی کردم و عاشق شدم وقتی حسن کچل را دیدم.وقتی طوقی را دیدم و جاودانه های دیگر او : ستارخان، سوته دلان، بابا شمل، قلندر، خواستگار، حاجی واشنگتن،کمال الملک، دلشدگان، مادر، هزار دستان و حتی تکه پاره های سلطان صاحبقران... و دریغ که او در جوانی رفت و نمیدانم این چه رسمی ست که در میان اینهمه نا آشنا با هنر و نابلدان سینما و خیل بی خبران از درد باید او می رفت او که نه تنها نقاش و شاعر سینما که دلشده ی سوته دل سینمای ما بود... به یاد تک جمله ی سنگ مزار او می افتم :  

آیین چراغ خاموشی نیست 

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

شهر رمضان سه شنبه چهارم مهر 1385 1:44
قبل از هر چیز از عزیزانی که زحمت میکشند و صادقانه نظرشونو می نویسند تشکر می کنم . مخصوصا" که بعضیها لطف می کنند و بیش از حد معمول می نویسند که منو شرمنده محبتشون می کنند. البته دوستانی هم هستند  که از نوشته هاشون مشخص که حرفای منو اصلا" باور ندارند و شاید منو یه آدم مریض می دونند که با یه سری توهم وخیال خواستم خودم و دیگرانو مشغول کنم که خب تو این دنیای پر از دروغ حق هم دارند بدبین باشند . اما این چیزهایی که من نوشتم  هر روز تو گوشه و کنار این شهر اتفاق میفته و مهم اینه که روی این حقیقت چشم نبندیم...به خدا همه دروغ نمیگند. بگذریم.

امروز قبل از اذان تلویزیون روشن بود و قرآن پخش می کرد ؛ زیرنویس آیات قرآن رو که می خوندم نا خودآگاه یاد شعری از نادر نادرپور افتادم...

شــــهــــــــر رمـــضـــان

شهر از فراز بام هويداست
پاييز ، برگ هاي درختان را
با دست هاي لرزان اوراق كرده است
چشمش هنوز در پي هر برگ مي دود
باران ، نوار پهن خيابان را
چون كفش عابرانش ، براق كرده است
وز هر دو سوي ، حاشيه ي اين نوار را
دندان برگ هاي خزان خورده مي جود
انواع سوسك هاي فلزين ، بر اين نوار
همواره از دو سوي روانند
اين رهروان زنده ي بي جان
با چشم هاي گرد درخشان
با شاخ هاي نازك نوراني  بي اعتنا به آدميانند
من ، از فراز چتر درختان
همراه اين نوار نگاهم را
تا دور مي فرستم
آنجا كه خانه هاي پراكنده
مانند جعبه هاي پر كبريت
در پنجه ي حريق خزانند
آنجا كه نورهاي پس پرده
سيگارهاي شامگهانند
آنجا كه روشنايي چشمك زن چراغ
سر فصل رفتن است و سر آغاز آگهي
آنجا كه عمر آدمي و قامت درخت
در پيشگاه منزلت آسمانخراش
رو مي نهند از سر خجلت به كوتهي
آنگه ، من از فراز درختان دور دست
بار دگر به سوي خود آرم نگاه را
در آستان ، نظاره كنم شامگاه را
بينم كه زير بارش ابر سياه مست
شهر از صدا پر است ولي از سخن ، تهي
بانگ اذان به گنبد افلاك مي خورد
اما ، كلام حق
در انزواي خانه ي من ، ‌خاك مي خورد

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

عـــــــــــــشــــــــــــــق جمعه سی و یکم شهریور 1385 0:42

عشقlove

تصور کن:
درختانی در مه فرو رفته را
با انتهایی ناپیدا
و با آبشاری که دعوتت می کند
تا برهنه شوی
خودت را ميان امواجش پرت کنی
و بی اراده
با جریانش
راهی شوی
به سویی که ....
همه نا آشنائی است!

شاید سرت به سنگ بخورد
شايد سفری رويائی در پيش رويت باشد
شايد در میانه راه کوفته و درهم شوی
شاید هم نشوی
شاید
شاید
و بسا شايد های ديگر

اما اگر زنده بمانی
چیزی بزرگ به دست آورده ای:
خاطره ای خوش
از یک ماجراجویی گیج کننده!

و تابلوی همين طبیعت است،
عشق:
با دعوتی که
انتهايش را نمی توان گمانه زد.                                                    
     فریناز آرین فر

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

پریشان می روم ساحل به ساحل ... دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 0:28

تا حالا چند دفعه تصمیم گرفتم دیگه در مورد اتفاقی که برام افتاده و خودکشی چیزی ننویسم اما چون دوست ندارم هر بار و به طور جدا بعضی حرفارو با دوستانم تکرار کنم مجبورم اینجا بنویسم . یکی از حرفایی که دیگه واسه من تکراری شده ولی باز هم دوستان چه توی چت و چه نظراتشون توی وبلاگ مرتب تکرار میکنند اینه که من توی این ماجرا بی تقصیرم و به همین دلیل نباید خودمو سرزنش کنم یا به خودکشی فکر کنم وحتا باید این موضوع رو فراموش کنم !

هر چند جواب دادن به این طرز فکر کمی از حوصله من خارج  و دوست هم ندارم وقت شمارو بیخود بگیرم اما به صورت خیلی خلاصه توضیحی خواهم داد :

نمی دونم نام ادیپیوس را شنیده اید یا نه اما داستان او شهرت جهانی دارد و در روانشناسی هم نظرات زیادی بر پایه این داستان داده شده. احتمالا" کلمه عقده ادیپ رو هم شنیدید.

بگذریم...

در پایان سرگذشت ادیپ او که از جایگاه ممتازی در میان مردمش برخوردار است و کسی بود که پاسخ معمای تاریخی ابوالهول را یافت و به پادشاهی ( پادشاهی !؟ ) رسید ناگهان می فهمد که نا خواسته در این راه پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده ... از عاقبت دردناک و به شدت غم انگیز ادیپ می گذرم اما سرگذشت ادیپ انسان را در برابر یک پرسش تاریخی قرار می دهد :

آیا آنچه نا خواسته بر سر آدمی می آید پیشانی نوشت او یا همان چیزی است که تقدیر برایش رقم زده و او مبرای از گناه است یا اینکه این حوادث ثمره ی گذشته ی انسان است که نتیجه ی اشتباهات او را به شکلی دیگر در برابرش قرار میدهد ؟

فکر میکنم متوجه شدیدمی خواهم چه نتیجه ای بگیرم ...

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

ما بی چرا زندگانیم... چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 5:3

قبل از  اینکه حرفمو شروع کنم از همه ی دوستانی که کامنت گذاشتند و یا از طریق ایمیل و چت خواهر کوچکشان را مورد لطف قرار دادند صمیمانه تشکر می کنم. اما چون بیشتر نظر دوستان در مورد تصمیم من بر خود کشی بود و اکثر آنها هم البته این کار رو اشتباه می دونن لازم دیدم فارغ از درست یا نادرستی تصمیمی که گرفته ام توضیحاتی در این مورد بدهم و امیدوارم آخرین باری باشه که از خودکشی مینویسم مخصوصا" که این روزها صحبت از خودکشی جزء کارهای روزانه من شده و بدجوری آزارم میده …

 



دوست بزرگواری در ابتدای نظرشون قسمتی از شعر فریدون مشیری با نام اشکی در گذرگاه تاریخ را انتخاب کرده اند که من هم همون شعر رو به عنوان شروع حرفم انتخاب می کنم : صحبت از پژمردن یک برگ نیست…

از روزی که اون اتفاق برای من افتاده تا به حال خیلی سعی کردم با این حادثه کنار بیام که تا حد زیادی هم موفق شدم طوری که شاید خیلی سرحال تر از گذشتم به نظر بیام و بر خلاف تصوری که خیلیها با خوندن وبلاگ من بهشون دست میده اصلا" حالت غمزده و منزوی ندارم و باز هم میگم که فکر به خودکشی که در من ایجاد شده ریشه در نوع خاص نگاهم به زندگی داره و مسئله ای کاملا" اعتقادی است ( بر خلاف نظر برخی دوستان که گمان میکنند سستی عقیده در من موجب چنین تصمیمی شده )

من هم تا قبل از این اتفاق فکر می کردم تا شقایق هست زندگی باید کرد و فکر می کردم که هنوز شقایق هست ! غافل از تیرباران هر روز  شقایق...

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو را آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه های بی کسی برد

..............................................................................

کافی است کمی واقع بین باشیم و کمی خوب به اطراف نگاه کنیم . مردم خواب ، خمار ، خسته ، ... فقر ، خودفروشی ، فرار ، و هزاران درد دیگر که به قول نیمای بزرگ : خواب در چشم ترم می شکند

مگر میشود اینهمه را هر روز دید و باز دلخوش بود به دنیای زیبای سهراب سپهری ها ...

کنار فقر گلبانوی ایثار                       که میفروشه تنشو تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته                  که وا میباره از هم چیکه چیکه

به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟

به من چه رقص نیلوفر روی آب ؟

قفس بارون کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب ؟

.....................................................................................

می دونید ، از روزی که اون اتفاق افتاد تا حالا یه سئوال بدجوری ذهنمو مشغول کرده ... چرا بین این همه دختر که خیلی هاشون حتی راضی به رابطه با مازیار بودند من باید انتخاب میشدم و هر بار جز یک جواب ندارم و اونهم سادگی و رفتار صادقانه و البته اعتماد برادرانه من به مازیارها بود.

محمد رضا نوشته با مرگ من دنیا ککش هم نمیگزه ! من هم قبول دارم که درست میگه اما باور کنید اگه عشق و صداقت و اعتماد از بین بره دیگه دنیا جای موندن نیست ... این اتفاق واسه من افتاده اما شما می تونید فرض کنید که من زیاد سخت گرفتم. امیدوارم هیچوقت رنگ زشت بی اعتمادی رو حس نکنید و جای خالی عشق رو...

 

اگه عشقی نباشه آدمی نیست

اگه آدم نباشه زندگی نیست

نپرس از من چه آمد بر سر عشق

جواب من به جز شرمندگی نیست

...............................................................................

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

ترس یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 21:30
انسانها وقتی در شرایط سخت قرار می گیرند به دنبال راهی برای رهایی از وضع موجود می گردند. در این مواقع  چگونگی مسیر زیاد مهم نیست و آنچه اهمیت دارد وجود خود راه است. درست مانند زندانیانی که برای فرار از زندان حتی به راه فاضلاب چشم امید دارند. شاید من هم اکنون در چنین شرایطی قرار دارم اما همواره یک ترس بزرگ گامهای انسان را لرزان میکند که مبادا این راه خود بیراهه باشد و ترس از حکایت از چاله در آمدن و به چاه افتادن ....

سیمین بهبهانی بانوی سخن امروز ایران شعری دارد که شاید حرفای مرا کاملتر کند :

فوق العاده

نيمي از شب مي گذشت و خواب را
ره نمي افتاد در چشم ترم
جانم از دردي شررزا مي گداخت
خار و سوزن بود گفتي بسترم
بر سرشكم درد و غم مي بست راه
مي شكست اندر گلو فرياد من
بي خبر از رنج مادر ، خفته بود
در كنارم كودك نوزاد من
خيره گشتم لحظه يي بر چهره اش
بر لب و بر گونه و سيماي او
نقش ياران را كشيدم در خيال
تا مگر يابم يكي ماناي او
شرمگين با خويش گفتم زير لب
با چه كس گويم كه اين فرزند توست ؟
وز چه كس نالم كه عمري رنج او
يادگار لحظه يي پيوند توست ؟
گر به دامان محبت گيرمش
همچو خود آلوده دامانش كنم
ننگ او هستم من و او ننگ من
ننگ را بهتر كه پنهانش كنم
با چنين انديشه ها برخاستم
جامه و قنداق نو پوشاندمش
بوسه يي بر چهر بي رنگش زدم
زان سپس با نام مينا خواندمش
ساعتي بگذشت و خود را يافتم
در گذرگاهش و در پشت دري
شسته روي چون گل فرزند را
با سرشك گرم چشمان تري
از صداي پاي سنگيني فتاد
لرزه بر اندام من ، سيماب وار
طفل را افكندم و بگريختم
دل پر از غم ، شانه ها خالي ز بار
روز ديگر كودكي بازش خبر
مي كشيد از عمق جان فرياد را
داد مي زد : آي ! فوق العاده آي
خوردن سگ ، كودك نوزاد را
                                                   سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط سحر | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سحر & Designer: Hessam Sedaghati